...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟
نور آن سوی پنجره فریاد می زند
راهی اما به رهایی نمی یابم
فریاد می زنم، منفجر می شوم
و فرزانگی هایم را سوار بر خری می کنم
که از راه نور خواهد گذشت.
تقدس باکره ام را به فاحشه خانه آن دنیا می فرستم
خلاص می شوم
از نو زاده می شوم
نوزاد می شوم
....
راهی اما...
به رهایی نمی یابم.

نوشته شده توسط علی صارمی
| لینک ثابت |
