میان این همه رنگ
بی رنگی
و دست های خالی نقاش شهر
میان همهمه مردمان بی مقدار
مثال واژه های فرو ریخته بر دیوار
سکون مطلق جاوید می گیرند.
میان این همه رنگ
بی رنگی
و دست های خالی نقاش شهر
میان همهمه مردمان بی مقدار
مثال واژه های فرو ریخته بر دیوار
سکون مطلق جاوید می گیرند.
دیدار بعد
باغچه بود و یاس بود و
بوته های پشت سر.
و انعکاس وارونه ای از دنیایی که دیده می شد
درون چشم های تو.
آه!
معصوم خواب های پیش از لحظه ی موعود!
تمام فاحشه ها ی جهان در خواب معصومند.
از کدام در
از کدامین دروازه
رسوخ می کردی
و شهر شهر تنم را چگونه می گشتی
چگونه تک تک کلماتت به رعشه افتادند
و تو
تمام تنت خیس خیس می لرزید
چگونه دست های تو آیا
به وقت گفتگوی تن با تو
تمام تکه تکه های مرا
به مهر بوییدند...
در من عروسی خفته است
که طعم گس خرمالو را دوست ندارد
و حجله اش سرخی ای دارد
که بی گناهی ی یک فاحشه را توجیه می کند
مجالی به تردید نمانده
شلیک کن بانو!
در من دیوانه ای است
که به کشتن خویش اقدام کرده است.
دور می شوی
آنقدر دور
که فقط یک دایره سیاه توپر
یک ●
از تو بر جای می ماند.
نزدیک می شوی
آنقدر نزدیک
که راه راه پیراهنم را
با راههایی که به پیراهنت ختم می شود
اشتباه می گیرم.
دور می شوی، نزدیک می شوی
و به راهی می روم
که به یک نقطه ختم خواهد شد.
کلام آبستن شعر است
شعر آبستن زیبایی
و زیبایی پا به ماه تو !
زاده می شوی
زیباتر از مادرت انگار
نیامده اما...
عصیان می کنی
و نظمی که چیده ام را به هم می زنی
از نو می سرایمت.

یک دست سیب و
دست دیگرت گردن آویز من!
سیب را گاز می زنی و
مرا ...
معاشقه کلمات را نمی پسندم
شعر تمام می شود
اما تو
هنوز مرا ...


میان کلمات تو گیر کرده ام
پیچ می خورم
گیج می شوم
مغزم...
سوت می کشد،
می آید ، می رود
می خواهم که بر گردم
به اولین ایستگاه
به اعماق تاریخ
به پدرم
به مادرم
به غار لاسکو
به برهنگی یی که تو عاشقش بودی
این قطار وحشی تر از آن است
که تو سوزنبان آن باشی.

درباره او :
نور آن سوی پنجره فریاد می زند
راهی اما به رهایی نمی یابم
فریاد می زنم، منفجر می شوم
و فرزانگی هایم را سوار بر خری می کنم
که از راه نور خواهد گذشت.
تقدس باکره ام را به فاحشه خانه آن دنیا می فرستم
خلاص می شوم
از نو زاده می شوم
نوزاد می شوم
....
راهی اما...
به رهایی نمی یابم.

با اين همه كوچه پاييز
پاييز مي شوم
وقتي نگاه مي كنم عكسهاي كودكي ام را!
حالا تمام خاطرات من
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر :
عمو زنجير باف!
زنجير ما رو بافتي ؟
ما را به زنجير مي كشند عمو!
يك قطعه عكس،
صد داستان ديگر.
اينجا حكايتي است عمو!
از پشت كوه آمده ها
بابايمان را به زنجير بسته اند
با آنهمه نخود و كشمشي كه آورده بود.
افسوس!
افسوس اين خانه خالي است
جايش ميان طاقچه
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر!
حالا به رنج اينهمه زنجير
ما جيغ مي كشيم
پاييز مي كشيم
درس كتاب اول :
بابا...
در كوره راه خرد،آنجا نشسته است
مردي كه كوه مي كشد،گرماي سينه اش را
در اين هواي سرد
مردي كه كوه مي كشيد
در كوچه هاي عشق،در روزگار ياد!