تبليغاتX
...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟

...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟



از آسمان شهر من
سرما می بارد امشب

تو
پشت بخار عینک من گم می شوی
من
پشت حرفهای  کریستف :
"در زندگی حس غریب ناامیدی نهفته است"
تو
به تاراج می برد چشمانت
که میان این همه رنگ
ارغوان گرفته اند
تمام زندگی ام را.
من
تمام که می شود سیگارم
پرانتزی باز می کنم
و در آن
تو را
خودم را
و کریستف را
زندانی می کنم.

پرانتز بسته.
+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط علی صارمی  | 

(۱)

سربازان فریاد می زنند

سربازان می جنگند

سربازان کشته می شوند

آدمها کم می شوند

*****

(۲)

پندار پرواز کاهلانه ی پروانه ی آبی

بر فراز رودهای خیالی

آغاز یک روز پاییزی در پارک شهر

کوزه ای با چشمهای یک ساحره

خطوط در هم چهره ای که می کشی...

همه را سیاه قلم کرده ای نقاش تازه کار من!

کو رنگهایت!؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 


...و چشمانت همه سياهِ عاشقانه مي نمود، هنگامه اي كه آموخته بودي آنهمه زيبايي را !

پاك، همچون نمناكيِ قبل يك هماغوشي

كبوترانِ بوسه بر لبانِ عاشقانه ات مي گذرند .

 

الفتِ كودكانه در دستانِ بي نهايتِ توست

و دادگري بيدادگرانه ات به ناپايداري يكي حباب

بي تلنگري به نيست مي رود.

 

***

اندوه مخور كه مجبور به كشيدن دردِ اين همه جراحات بي كرانه اي، بانو!

به چشم كوريِ آن همه سالها كه نبود، زندگي،حيات،آدمي

و كنون به شكر شكرانه اين همه بودن،  استوار ماندن

و هنگامه آفريني كه دستان بي نهايت تو 

                                                   مي كند

                                                                 بانو!

 

ما درد مي كشيم، زندگي را

تلخ مي چشيم همه آن را

و ديگرباره استوار مي مانيم بر ماندن خويش! 

 


+ نوشته شده در  ششم خرداد 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

تقدیم به قا سم عطائی عظیمی:

 

سپهسالار عاشقانه وش

مرغ آشیان سوخته سرزمین من

لالا !

 پس آن هنگام که از شدت تلاش عاشقانه ات ققنوس واردر آتش خود می سوختی

 دانسته بودی که من تنها ترین شاعر گمنام زمین ام

که این گونه زمانه را به زمینه ای دیگر رقم زدی؟!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1385ساعت   توسط علی صارمی  |