گویی کنار همین یکی مانده به انتهای هر چه آدمی، تنها شعر مانده که گریان از نبود خوبی روزگار ضجه خوان مرثیه ی مان باشد. چه خوش گفته بود بامداد که خورشید همچون قرابه ی زهری از خراشگاه خونین گلو می گذرد. بل که تلخ همچون قرابه ی زهری روزها از گذرگاه زندگی مان می گذرند تا بیش از این دانسته باشیم که دیگر ما تمام شده ایم... مگر نه این است که انسان ادراک لحظه هاست، پس کنون در این همه نبود با کدامین نوا شادمانه خواهم زیست و با کدامین صدا عاشقانه خواهم رقصید، همچون رقص سیماب وار زنی که اکنون در پرت افتاده ترین ظهیرالدوله دنیا زیر هفتاد هزار من خاک خانه کرده است. در محفظه ای سیمانی که دیگر با آنکه خیالش هم راحت شده اما نمی تواند حتی بر دیوار مستراح های عمومی هم بنویسد: "خط نوشتم که خر کند خنده!" دیگر نمی تواند! همچون ناتوانی رویش ساقه ی علفی در تازیانه ی باد و بوران سردترین زمستان ها! حالا موریانه ها با چنگال هایشان شعر هایش را بر ماسه ها خواهند نوشت. بماند. آه که گذران تکراری این سلیطه آقا و خانم شب و روز که مدام پس پشت هم می خوابند و هیچ وقت هم از این همخوابگی خسته نمی شوند.... تمام نمی شود تا این تکرار مکررات و این سکوت سکرات مرا در هم بشکند ...