مرا و تو را غمی است ناپیدا
پنهان میان کوه ها و ابر ها
پنهان میان چشم های مردمی
که روز و شب
به آسمان
نگاه می کنند،
میان خاک ها و سنگ ها
که ریخته
ر
ی
خ
ت
ه
روی تو!
حالا بعد این همه سال
هنوز هم بوی کافور می دهی
می دهی و نمی دهی...
و باز
بوی آغوش زنی
که رگ رگ گرما
می دوید توی صورتش
وقت هر دیدار
از روی سنگ قبرت
می دود توی صورتم.
مرا و تو را غمی است ناپیدا !
+ نوشته شده در ششم خرداد 1386ساعت   توسط علی صارمی
|