چندان خیره نگاه می کنی
که شرم را به چهره می خوانم
چشم بر زمین می دوزم و
تو اما
بی هیچ اندیشه ای
گرفتار گذران روزگاران خویشی!
سکون
اعجاز فصل تو بود
که مرا زندانی یی بیش نمی خواستی
باش تا آینه ها در هم بشکنند
آن گاه
دوباره به من خیره نگاه کن!
+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی صارمی
|