تبليغاتX
...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟

...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟

(۱)

سربازان فریاد می زنند

سربازان می جنگند

سربازان کشته می شوند

آدمها کم می شوند

*****

(۲)

پندار پرواز کاهلانه ی پروانه ی آبی

بر فراز رودهای خیالی

آغاز یک روز پاییزی در پارک شهر

کوزه ای با چشمهای یک ساحره

خطوط در هم چهره ای که می کشی...

همه را سیاه قلم کرده ای نقاش تازه کار من!

کو رنگهایت!؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

 

نور آن سوی پنجره فریاد می زند

راهی اما به رهایی نمی یابم

فریاد می زنم، منفجر می شوم

و فرزانگی هایم را سوار بر خری می کنم

که از راه نور خواهد گذشت.

تقدس باکره ام را به فاحشه خانه آن دنیا می فرستم

خلاص می شوم

از نو زاده می شوم

نوزاد می شوم

....

راهی اما...

به رهایی نمی یابم.

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1385ساعت   توسط علی صارمی  |