با اين همه كوچه پاييز
پاييز مي شوم
وقتي نگاه مي كنم عكسهاي كودكي ام را!
حالا تمام خاطرات من
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر :
عمو زنجير باف!
زنجير ما رو بافتي ؟
ما را به زنجير مي كشند عمو!
يك قطعه عكس،
صد داستان ديگر.
اينجا حكايتي است عمو!
از پشت كوه آمده ها
بابايمان را به زنجير بسته اند
با آنهمه نخود و كشمشي كه آورده بود.
افسوس!
افسوس اين خانه خالي است
جايش ميان طاقچه
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر!
حالا به رنج اينهمه زنجير
ما جيغ مي كشيم
پاييز مي كشيم
درس كتاب اول :
بابا...
در كوره راه خرد،آنجا نشسته است
مردي كه كوه مي كشد،گرماي سينه اش را
در اين هواي سرد
مردي كه كوه مي كشيد
در كوچه هاي عشق،در روزگار ياد!
+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1385ساعت   توسط علی صارمی
|



