... و جهانم همه مجیز حضور چشمان مجردانه توست.
در آن سوی آن همه چشم
برایم منزلگاهی بساز
برای من
و تو !
... و جهانم همه مجیز حضور چشمان مجردانه توست.
در آن سوی آن همه چشم
برایم منزلگاهی بساز
برای من
و تو !

(1)
انسان شاعر
در سحرگاه باران،
در خلوتِ يكي انسان
-انسانِ انديشناك،انسانِ اندوهناك-
انسانِ شاعر، به غمخواره روزگاري درنشسته بود:
اندوهناك،انديشناك.
و انسانِ شاعر كه همه انديشه اش رهايي بود و
همه اندوهش، سختي ميله هاي قفسي كه از براي رهايي برافراشته بودند،
به چنين وصفي در انديشة خداوندگار خويش فرو رفته بود:
آسمان به پاياني ترين زمان خاموشي رسيده بود و
آفتاب،جهان گستر و تاريكي كش،
از راه در رسيده بود .
نور همه، فرياد رهايي بود وُ انسان:
اندوهناك،انديشناك!
-چه شيهه چنين غم خوري كه مرادت را همه از عاشقانه اي آموختيم كه خود خواسته بودي،زيبا و جاودانه!-
و انسان به پاسخ گفت:
آري؛مي دانم.
و همه غم واژه هاي من به نا اختياري خود برآن مراد حقيقي است،كه سرنوشت را مقدر يافته بود،تا من،كلمة انسان را در تجسمي آسماني شعر بيافرينم.
لكن افسوس! افسوس بر آنهمه آرزو كه اينك اين منم
انسان خسته
انسان تنها مانده
انسان فراموشي
انسان درد
انسان دوري،
انسان تنها مانده از عصر خويش،
خسته و اندوهناك،
انديشناك از روزگارِ به نا اختيارِ خويش!
ياد باد آن زمان كه بر فراز گنبدي آسمان فرود آمده بودم،
و با تو بوداي آسماني اي كه مي گويند در اندرونِ مني
به آوازي دهل وار،
سخن از انسان سروده بودم - همه شعر -
و هنوز هم پسِ آنهمه تكرار،
تو پنداري آوار يكي واژه كه از خراشگاه خونين گلو در مي گذرد يعني شعر!
- بسانِ كهنه كرباسي كه در موعدي مقرر از صندوق خانة مادربزرگان
رونماية نوعروسان و تن پوش نوباوهگان كنند. -
و تو پنداري كه شعر،تكرار همان واژه هاي تنيده در اندرونِ يكي آدمي است؛ معلق مانده بر سه راهي بي مانندگاهِ گلو
كه شايد بسرايد ،يا كه نه، هرگز بر زبانش در نيايد!
افسوس!
افسوس كه ندانستي شعر چيست !
و ندانستي كه شعر
پرواز آسماني انساني ست، بر بلندترين قلة بي ارتفاعِ واژه ها.
و ندانستي كه شعر
انساني است خود، بي هيچ كرباسي بر تن براي نوباوه گان،
و يا تن پوشي از براي نو عروسان.
و ندانستي كه شعر
عظمت انتهايي يكي انساني است،آنگاه كه ديگر توان هيچ
در او هلهله مي زند.
و ندانستي كه شعر چيست!
ندانستي!
چرا كه اگر دانسته بودي
ديگر نيازي به آن همه كوته سخن كه خود بر آن لفظ .... نهادي، نمي نمود.
پس به ناچار شعر را به من واگذاشتي،
و من؛انسانِ شاعر
كه همه عشقم رهايي بود و
همه رهايي ام تو
به سخت مايه روزگاري افتادم
كه همه زيستنم از براي تو بود و
تو،
بي هيچ احساس شاعرانه اي كه من براي تو بودم.
و چنين مي گفت انسان شاعر كه همه زندگاني اش
افسوس بود وغم و رنج و اندكي لابه ....
و همچنان با آواز دهل وار خويش فرياد بر مي كشيد و
شكوه از اينكه خدايش آموخته بود،
آنهمه احساس عظيم عاشقانه اي كه
دستمايه شعر بود.
و اما بوداي شعر او بي هيچ پاسخي كلام اندر دهان نگشود
مگر فرياد نااميدي كه در جان او آتش عشق را به سردابه اي ابدي مبدّل مي كرد.
و چنين انسان شاعر
-اندوهناك،انديشناك-
ققنوس وار در آتش عشق او مي سوخت
همچون بامداد شاعر!
و خورشيد، به ميانة آسمان رسيده بود.
(2)
ماندن
و چشمانت همه سياهِ عاشقانه مي نمود، هنگامه اي كه آموخته بودي آنهمه زيبايي را !
پاك، همچون نمناكيِ قبل يك هماغوشي
كبوترانِ بوسه بر لبانِ عاشقانه ات مي گذرند .
الفتِ كودكانه در دستانِ بي نهايتِ توست
و دادگري بيدادگرانه ات به ناپايداري يكي حباب
بي تلنگري به نيست مي رود.
***
اندوه مخور كه مجبور بركشيدن دردِ اين همه جراحات بي كرانه اي، بانو!
به چشم كوريِ آن همه سالها كه نبود، زندگي،حيات،آدمي
و كنون به شكر شكرانة اين همه بودن،استوار ماندن
و هنگامه آفريني كه دستان بي نهايت تو مي كند
بانو!
ما درد مي كشيم، زندگي را
تلخ مي چشيم همه آن را
و ديگرباره استوار مي مانيم بر ماندن خويش.
(3)
زندگی
"زادن"
پا نهادن در ابتداي جهاني نو آغاز،با سرفصلي از غم و رنج و ناله و اندوه و درد و گريستن جاودانه،برپا نهادن جبري به اختيار آنان كه همواره علت بودند، بي كه بدانند:
غم را،بدي را،رنج را و درد را!
"زيستن"
آموختن سخن گفتن و ستاندن و واپس نهادن و در هنگامه انتخاب،جستن و به اختيار جبارانه خويش برگزيدن زندگي را،غم را،بدي را،رنج را و درد را
"مردن"
پا بيرون كشيدن از منجلاب زيستن در جهاني اينگونه پس از زادن و زيستن و فرود آمدن در انتهاي جهاني ديگرين به احتمال آرامشي ابدي،واپس نهاده غم را،بدي را،رنج را و درد را!
"بودن"
قمار عاشقانه زادن و زيستن و آنگاه به افتخار فخر وجودي خويش مردن!
و آموختن غم را،بدي را،رنج را و درد را!
(4)
با اين همه كوچه پاييز
با اين همه كوچه پاييز
پاييزتر مي شوم
وقتي نگاه مي كنم عكسهاي كودكي ام را!
حالا تمام خاطرات من
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر :
عمو زنجير باف!
زنجير ما رو بافتي ؟
ما را به زنجير مي كشند عمو!
يك قطعه عكس،
صد داستان ديگر.
اينجا حكايتي است عمو!
از پشت كوه آمده ها
بابايمان را به زنجير بسته اند
با آنهمه نخود وكشمشي كه آورده بود.
افسوس!
افسوس اين خانه خالي است
جايش ميان طاقچه
يك قطعه عكس
يك قطعه شعر!
حالا به رنج اينهمه زنجير
ما جيغ مي كشيم
پاييز مي كشيم
درس اول كتاب:
بابا...
در كوره راه خود،آنجا نشسته است
مردي كه كوه مي كشد،گرماي سينه اش را
در اين هواي سرد
مردي كه كوه مي كشيد
در كوچه هاي عشق،در روزگار ياد!
(5)
انسان
تو نامت را گم کرده ای ،
ای موجود هراسان .
و آن هنگام که مقدر یافت
تا گزینه ای زیبا ارزانی ات دارند،
تو نامت را گم کردی،
ای موجود هراسان !
پس سالیان دراز می بایست
جستن و نیافتن ،
تو را.
و تا بدان روز که دیگر باره
به آن دلنشین آوای اهورایی باز رسی ،
نا می از نسلی بر تو نهادند که در زمین خسرانها فراوان کردند؛
پس تو را انسان نامیدند .
(6)
شايد هيچ وقت سي هزار قرباني را
يك جا نبينيم...شايد هيچ وقت فاجعه اي
به آن عظمت را نبينيم...
اما شايد روزي خودمان يك قرباني باشيم،
حالا فاجعه هر چه كه خواهد باشد.
آنچه كه مهم است فقدان انسان است."
"ياد بود تلخي بم."
مرگ كسب و كار ماست
فاجعه ديگر باره آمده است
و شهر را ويران كرده
و باز هم خواهد آمد
و باز هم ويران خواهد كرد
يك هزار ،صدهزار،سيصدهزار
ويران، ويران،ويران تر!
***
آوارها به شمارش دوازده ثانيه بر روي عشق هاي خوابيده فرود آمدند.
آوارها به شمارش دوازده ثانيه
بر روي آدم هاي پست،
بر روي آدم هاي خوب،
بر روي آدم هاي معمولي،
بر روي نوابغ،
بر روي دزد،
بر روي قاتل،
بر روي عشق،
بر روي عاشق،
آوارها فرود آمدند و با شمارش دوازده ثانيه
مارش ويراني نواختند:
ويران،ويران،ويران تر!
و اينگونه بود كه عشق هاي خوابيده
در خواب به خاك رفتند.
***
تنها بي خانمان هايند كه در خيابان ها مي خوابند
و ايشان را با آوارها سر و كاري نبود
و در جمعه غمگين بم
اكنون ايشانند ساكنين شهر غربت
شهر ويراني
و ميزبانند در ميهمانخانه بم
يك هزار،صد هزار، سيصد هزار قرباني را !
ويران،ويران،ويران تر!
****
در شامگاه دنيا ديگرباره خواهد لرزيد
اما نه به لرزش يكي فاجعه
كه به آواز بهت آلود يكي ناله:
بم،بم،بم
ويران،ويران،ويران تر!
****
كودك بر روي جنازه عريان مادر مي گريد
و مادر عريان پا در جستجوي طفل خويش
بر روي آوارها گام بر مي دارد.
پدر، هنوز فكر مي كند در خواب عزاي فرزندان خويش است
و برادران داغديده خواهران شان را در گورهاي دسته جمعي چال مي كنند .
و مردمان در خانه هايشان
در كنار خوابگاه هايشان
با عشقهايشان
و با زبان خودشان
مادران و كودكان داغديده را
پدران را،
برادران را،
خواهران را،
ما را و شما را،
جنازه ها را،
مرده ها و زنده ها را،
همه را،
همه را دلداري مي دهند.
و آوارها همچنان بر طبل ويراني خويش مي نوازنند:
بم،بم،بم
ويران،ويران،ويران تر!
***
فاجعه آمده است و شهر را ويران كرده
و كسي نمي داند ديگر باره كي و كجا قدم بر خواهد نهاد
در كوچه ها
درخيابان ها
در جاده ها
امروز
دي روز
پري روز
اكنون
فردا
پس فردا
اين جا
آن جا
هر كجا
به نام ما
به نام شما
به نام انسان
ويران،ويران،ويران تر!
(7)
سرود آخرين
...و تو مي داني كه ما سرود آخرين را بارها با زباني مكرر گفته بوديم
در ناشنوايي اين همه آدمي
بياد آر،
بيادآر،
كه در غياب شعر و آيينه
در حضور اعجاز آسماني مان
ما سرود آخرين را بارها با زباني مكرر گفته بوديم
لكن افسوس
كه اينك اين ماييم،
تنها مانده بر پهنه بي كران عدالت!
و بيادآر
كه اربابان توبره بر گرده تان نهادند
به زنجيرتان كشيدند
غلي بر دست و پايتان زدند
جاوال كش خر همتانتان كردند.
و ما سرود آخرين را بارها به حقيقت گفتيم.
ما را پرواي حقيقت نبود
چرا كه خود از حقيقت زاده شده بوديم
و اربابان را كه خداي عدالت بودند نيز
چاره اي جز به قساوت نبود
چرا كه خود فرزند قساوت بودند.
ما و اربابان!
حقيقت و ظلمت!
ما انديشيديم،
تنها در يكي ذهن خلاء گونه خويش،
و تنها به يكي كلمه بشارتتان داديم
و آنان به عدالت قساوت ورزيدند.
و ما مانديم، ماندگاراني
در جهاني همه رنج
كه زندان آن آزادي است
و اما در اين ميانه يكي انتزاع انديش،
-معتل مانده بر قساوت يا حقيقت-
كه خود بر اريكه تكيه زده بود
و نزاع را به نظاره،
آن را به دگر شيوه پسنديد
پس به ناچار شما را آفريد:
خر همتاني در چهره آدمي ،
تا ما -حقيقت انديشان-
به پاسداري از آن چهره اي كه از آدمي بر صورتتان نهاده اند
به نزاع با ارباباني برآييم كه خود سيرت شما بودند.
با اين همه تو مي داني ،
تو مي داني كه ما سرود آخرين را بارها با زباني مكرر گفته بوديم
لكن نه تو را
نه اربابان تو را
و نه خداي تو را ،
توان شنيدني در سر نبود.
(8)
جهان را همه سراسر گشته بودم
و جهان را با همه مردمانش سراسر بدون تو گشتم
مگر که چه بود؟!
بجز کوته بالانی
که از دهان یائسگی شان
چرک و کثافت همه نماد هستی ایشان است؟!
و کلمات بر زبان ایشان
جز از برای همان شهوت سلطانی گری شان نبوده است.
پس جهان را سراسر بدون تو گشتم
همه کوته بالانی
با دهان یائسگی
و کلماتی که شهوت می آفریدند.
پس سر بر زانوی تو نهادم
تا دستان پاک تو
آرامگاه ابدی ام باشد.
چرا که من جهان را همه سراسر گشته بودم
و هستی ام تنها با تو معنای دیگر یافته بود.
(9)
این فصل دیگری است…
دل شیفته چشمان بی قرارت بودم و
به پرستش نشسته بودم،تارهای موهایت را
تا،تا رهایی یکی پرنده از قفس سنگین دلت
برایم سنگین ترین آواز آسمانی ات را بخوانی:
-"مادر بی تو تنها و غریبم! "-
اندوه مخورکه مجبور برچشیدن این همه افسوس جاودانه ای!
ما همگان از مسافران همیشگی این قبیله ایم.
فتادن اگر رسم دیر باز ما نبود،
پس این من واین تو و این همه پای شکسته
از چه خاطر است؟!
پس همه دردری واین همه واژههای تکراری من –که نامش را زندگی نهاده ام-
از چه خاطر است؟!
ما همگان همان با همان تنهاییم،
غریبان همیشگی،مردان تنها
وحالا تو فرض کن سایه حادثه ای هم باشد،
یا که نه،
اصلاً فرقی نمی کند
وقتی که قرار است باشیم و
به زجر این همه زندگی چشم بدوزیم برای رهایی یکی پرنده از قفس سنگین دلمان
آوازی بخوان !
یا شاید همان ترانه سنگین خودت؛
" مادر بی تو تنها و غریبم! "
(10)
خلقت
در منظري كه به تماشا
نشسته بودند،
همگان
فرشتگان،آدميان
خرامان خرامان راه رفته بودي
و خدا از خلقت طاووس پشيمان
گشته بود.
زیبایی ات را با کدامین عدالت قسمت کرده ای
که هر آنچه پیرامون توست
همسان توست.
لختی بنشین، نگاه کن
مو های سپیدم ،رخت عروسی تو را پوشیده اند
در سحرگاه باران،
در خلوتِ يكي انسان
-انسانِ انديشناك،انسانِ اندوهناك-
انسانِ شاعر، به غمخواره روزگاري درنشسته بود:
اندوهناك،انديشناك.
و انسانِ شاعر كه همه انديشه اش رهايي بود و
همه اندوهش، سختي ميله هاي قفسي كه از براي رهايي برافراشته بودند،
به چنين وصفي در انديشه خداوندگار خويش فرو رفته بود:
آسمان به پاياني ترين زمان خاموشي رسيده بود و
آفتاب،جهان گستر و تاريكي كش،
از راه در رسيده بود .
نور همه، فرياد رهايي بود وُ انسان:
اندوهناك،انديشناك!
-چه شيهه چنين غم خوري كه مرادت را همه از عاشقانه اي آموختيم كه خود خواسته بودي،
زيبا و جاودانه!-
و انسان به پاسخ گفت:
آري؛مي دانم.
و همه غم واژه هاي من به نا اختياري خود برآن مراد حقيقي است،كه سرنوشت را مقدر يافته بود،
تا من،كلمه انسان را در تجسمي آسماني شعر بيافرينم.
لكن افسوس! افسوس بر آنهمه آرزو كه اينك اين منم
انسان خسته
انسان تنها مانده
انسان فراموشي
انسان درد
انسان دوري،
انسان تنها مانده از عصر خويش،
خسته و اندوهناك،
انديشناك از روزگارِ به نا اختيارِ خويش!
ياد باد آن زمان كه بر فراز گنبدي آسمان فرود آمده بودم،
و با تو بوداي آسماني اي كه مي گويند در اندرونِ مني
به آوازي دهل وار،
سخن از انسان سروده بودم - همه شعر -
و هنوز هم پسِ آنهمه تكرار،
تو پنداري آوار يكي واژه كه از خراشگاه خونين گلو در مي گذرد يعني شعر!
- بسانِ كهنه كرباسي كه در موعدي مقرر از صندوق خانة مادربزرگان
رونماية نوعروسان و تن پوش نوباوهگان كنند. -
و تو پنداري كه شعر،تكرار همان واژه هاي تنيده در اندرونِ يكي آدمي است؛
معلق مانده بر سه راهي بي مانندگاهِ گلو
كه شايد بسرايد ،يا كه نه، هرگز بر زبانش در نيايد!
افسوس!
افسوس كه ندانستي شعر چيست !
و ندانستي كه شعر
پرواز آسماني انساني ست، بر بلندترين قلة بي ارتفاعِ واژه ها.
و ندانستي كه شعر
انساني است خود، بي هيچ كرباسي بر تن براي نوباوه گان،
و يا تن پوشي از براي نو عروسان.
و ندانستي كه شعر
عظمت انتهايي يكي انساني است،آنگاه كه ديگر توان هيچ
در او هلهله مي زند.
و ندانستي كه شعر چيست!
ندانستي!
چرا كه اگر دانسته بودي
ديگر نيازي به آن همه كوته سخن كه خود بر آن لفظ .... نهادي، نمي نمود.
پس به ناچار شعر را به من واگذاشتي،
و من؛انسانِ شاعر
كه همه عشقم رهايي بود و
همه رهايي ام تو
به سخت مايه روزگاري افتادم
كه همه زيستنم از براي تو بود و
تو،
بي هيچ احساس شاعرانه اي كه من بر