تبليغاتX
...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟

عکس های من در سایت فوتو

 

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

 

 

دیدار بعد

 

باغچه بود و یاس  بود و

 

بوته های پشت سر.

 

و انعکاس وارونه ای از دنیایی که دیده می شد

 

درون چشم های تو.

 

آه!

 

معصوم خواب های پیش از لحظه ی موعود!

 

تمام فاحشه ها ی جهان در خواب معصومند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

از کدام در

از کدامین دروازه

رسوخ می کردی

و شهر شهر تنم را چگونه می گشتی

چگونه تک تک کلماتت به رعشه افتادند

و تو

تمام تنت خیس خیس می لرزید

چگونه دست های تو  آیا

به وقت گفتگوی تن با تو

تمام تکه تکه های مرا

به مهر بوییدند... 

 

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

شب بارش ابر بود و

باد بود و توفان بود

     اینجا!

شب ایستاده بود با قامت بلندش

و نگاه می کرد مرا

وقتی که خیس کرده بود باران

تمام تاریکی را 

 اینجا!

شب انحنای پر خواهش تنش را به بستر آورده بود

کنار من

    اینجا! 

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

مرا و تو را غمی است ناپیدا

پنهان میان کوه ها و ابر ها

پنهان میان چشم های مردمی

که روز و شب

به آسمان

نگاه می کنند،

میان خاک ها و سنگ ها

که ریخته

   ر

    ی

       خ

         ت

            ه

        روی تو!

حالا بعد این همه سال

هنوز هم بوی کافور می دهی

می دهی   و   نمی  دهی...

و باز

بوی آغوش زنی

که رگ رگ گرما

می دوید توی صورتش

وقت هر دیدار

   از روی سنگ قبرت

     می دود توی صورتم.

مرا و تو را غمی است ناپیدا !

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

در من عروسی خفته است

که طعم گس خرمالو را دوست ندارد

و حجله اش سرخی ای دارد

که بی گناهی ی یک فاحشه را توجیه می کند

مجالی به تردید نمانده

شلیک کن بانو!

در من دیوانه ای است

که به کشتن خویش اقدام کرده است.

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

چندان خیره نگاه می کنی

   که شرم را به چهره می خوانم

چشم بر زمین می دوزم و

تو اما

بی هیچ اندیشه ای

گرفتار گذران روزگاران خویشی!

سکون

اعجاز فصل تو بود

که مرا زندانی یی بیش نمی خواستی

باش تا آینه ها در هم بشکنند

آن گاه

دوباره به من خیره نگاه کن!


+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

 

دور می شوی 

  آنقدر دور

          که فقط یک دایره سیاه توپر

                 یک

                           از تو بر جای می ماند.


نزدیک می شوی

   آنقدر نزدیک

      که راه راه پیراهنم را 

          با راههایی که به پیراهنت ختم می شود

                                    اشتباه می گیرم.

دور می شوی، نزدیک می شوی

             و به راهی می روم

که به یک نقطه ختم خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

کلام آبستن شعر است

شعر آبستن زیبایی

و زیبایی پا به ماه تو !

زاده می شوی

زیباتر از مادرت انگار

نیامده  اما...

 عصیان می کنی

و نظمی که چیده ام را به هم می زنی

از نو می سرایمت.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت   توسط علی صارمی  | 

یک دست سیب و

       دست دیگرت گردن آویز من!

   سیب را گاز می زنی و

                                  مرا ...

      معاشقه کلمات را نمی پسندم

     شعر تمام می شود

                   اما تو

                               هنوز مرا ...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط علی صارمی  |